داستان یک عشق

رفیقم به من گفت : ولی من دوستش ندارم !

ناباورانه گفتم : آیا زندگی ات را فقط بر دوست داشتن بنا میکنی؟!

سپس از او پرسیدم : به نظر تو عشق چیست؟

بدون اینکه جواب بدهد به من نگاه کرد . در ادامه حرفم گفتم: این داستان   را گوش کن ...

زنی خواستار محاکمه همسرش بود وحقش را از او می خواست ولی شوهر این حق را انکار میکرد . زن مقابل قاضی ایستاد وقاضی به او    گفت: باید شاهدان خود را حاضر کنی. وقتی شاهدان امدند، قاضی به زن گفت: حال نقابت را کنار بزن تا شهود، شهادت دهند. زن خواست نقاب را کنار بزند که مرد فریاد زد: نه جناب قاضی! نقاب زنم را کنار نزنید .          چرا که خیلی بیشتر از انچه ادعا کرده بر من حق دارد.

در اینجا زن برخواست تا کنار همسرش بنشیند. سپس گفت: قاضی!          تو را گواه می گیرم که من بر همسرم حق ندارم وآنرا برایش حلال نمودم. قاضی گفت: این قضیه را به پای اخلاق بزرگمنشانه بگذارید.    دوستم اشک شوقی را که داشت از چشمانش سرازیر میشد پاک کرد و باصدای لرزانی گفت:    این عشق است؟!

به او گفتم: این یکی را نیز گوش کن.

رسول خدا ص با ام المومنین عایشه (رض) در امری اختلاف پیدا کرد و عایشه ناراحت شد. حضرت خواست اورا راضی کند پس به او گفت : چه کسی میانمان قضاوت کند؟ با پدرش ابوبکر صدیق موافقت کرد و حضرت به دنبال او فرستاد. وقتی امد، پیامبر ص به عایشه گفت: تو سخن میگویی یامن ؟ گفت تو شروع کن.                                                         رسول خدا ص شروع  به صحبت کرد. ناگهان عایشه (رض) به او گفت: عدالت داشته باش . در اینجا پدرش سخت او را سرزنش کرد و به صورتش سیلی زد تا انکه خون از بینی اش جاری شد. سپس به او گفت:            باختی! چه کسی عادل خواهد بود اگر رسول خدا عدالت نورزد؟ 

پیامبر ص نیز برخواست و او را نوازش داد، سپس بینی اش را با اب شست و به ابوبکر فرمود: اینگونه نمی خواستیم ، اینکونه نمی خواستیم.